دویدم ، دویدم ، دویدم...
مستی از سرم پرید...
نشسته گریستم،
گریستم،
گریستم...
دویدم ، دویدم ، دویدم...
مستی از سرم پرید...
نشسته گریستم،
گریستم،
گریستم...
جز نوشتن. ولی از اونجایی که حس و حال این فقره جنس عجیب و غریب یه خورده ناجنسه، و تا حد زیادی بی اعتنا به موقعیت، وسط یه مهمونی نوشتنم گرفت. بدجور... ادامه ی یه داستان نیمه کاره که بنا به هزار و یک دلیل نوشته نمیشد. اگه چنین حس و حالی رو تجربه کرده باشین میفهمین چه زجری میکشیدم و البته میکشم... برای همین از این فرصتهای آسمانی باید نهایت استفاده رو کرد و من هم رفتم که استفاده بکنم. در ادامه ی داستانم نوشتم: بوی تند قهوه...
که یه خروس شدیداً بیمحل زنگ زد. یه سری مهمون جدید. و این یعنی... حس، یُخ. نمیخوام از اون حالم براتون بگم. چون یا میگین بمیرم برات یا برو بابا تو هم، که در هر دو صورت فقط به حال خودم افسوس میخورم.
به هر حال، گفتم شاید باید برم سراغ یه داستان دیگه. به این معنی که یه سوژه از خرواری که تو سرمه و باز هم میخواد اضافه بشه انتخاب کنم. این بود که شبش خواب دیدم یه فیلم کوتاه ساختم و یه داستان توپ هم دارم مینویسم. موضوع داستان رو به کل یادم نیست... ولی فیلم یه چیز کاملاً سوررئال بود. یادمه یه سری دختر داشتن فوتبال بازی میکردن و بعد یه پسر با انگشتاش آتیش روشن کرد و به همین ترتیب...
مهم نیست...
چند روز پیش هم یه فیلم دیدم که قهرمان (شخصیت اصلی) داستان صدای راوی داستان رو میشنید. این بود که فهمید داره میمیره. بعد از کلی اتفاق، قهرمان، نویسنده داستان خودش رو پیدا میکنه و میره سراغش. بهش میگه آخر داستان رو عوض کنه تا نمیره و بعد...
دیشب هم خواب دیدم که یه سری از مهمونامون اومدن تو اتاغم. من هم بعد از این که باهاشون حرف زدم با زیر پوش دویدم تو خیابون چون دانشگاهم داشت دیر میشد. (دانشگاه من تموم شده و البته خواب که عین خیالش نیست) یهو از یه خیابون اون سر شهر سر در آوردم و بعدلباسام رو پوشیدم و...
از این خواب ها که همه میبینیم. ولی بهم اعتماد کنین، طرحهای فوق العاده ای ازش درمیاد. ممکنه بگین شب رو پرخوردم که امیدوارم نگین چون اتفاقاً اصلاً اینطور نبود. ضمناً اگه اینو بگین...
خلاصه راه که میرم شکلها میان و میرن، سوژه ها، اسمهای داستان، طرح، شیوه روایت و کلی چیزهای دیگه، ولی من فقط به اون مهمون لعنتی فکر میکنم.
برای اینکه سر و ته این نوشته رو جمع و جورش کنم، میگم پایان
آخه جور دیگه ای نمیشه...
و البته دوستان نسبتاً عزيز و همين طور کسايي که چشم ديدنشونو ندارم!!!
يه مدت بود چيزي نمينوشتم. (کاملاً مشخصه...) اينکه چرا و چي شده بود قضيه اش يه کم طولانيه.
ولي خوب احتمالاً يه سري ميگن پيش مياد که صادقانه درست ميگن. به هر حال خوشحالم که برگشتم، خیلی.
اين هم براي اين دفعه...
نميدونم تا حالا اين احساس بهتون دست داده که...
بايد آدم بپذيره اوني رو که هست و قبول داشته باشه. ولي در عين حال يه سري از خصوصياتِ، گاهي شخصيتيتون، رو دوست دارين بهتر و بعضي وقتها به کل عوض کنين. چون به هر حال دوست دارين بهتر باشين. حداقل براي خودتون... حالا اگه بخواين راضي باشين به اوني که هستين، خُوب... بهتر نميشين.
با این حساب اگه دوستان کمی دقت بفرمایند... یه کمی، با عرض معذرت، اوضاع گوزپیچ میشه. چرا؟ خوب دقت نکردین دیگه... اگه بخوایم بهتر از اونی که هستیم بشیم یا حداقل پیشرفت کنیم باید تغییر کنیم و اگه بخوایم بیش از حد!!! تغییر کنیم دیگه اونی نیستیم که هستیم... (چی گفتم!!!)
پس باید تغییر کرد یا به اونی که هستیم راضی باشیم؟
البته خیلی از عزیزان دل برادر، خواهند گفت هر دوش لازمه، که به نظر من درست هم میگن.
ولی به هر حال اون خط تعادل کجاست؟ یا صریحتر بگم بعضی موقعها (بسته به شرایط) مجبورین انتخاب کنین بین تغییر کردن یا به اونی که هستین راضی بودن.....................................
همیشه این سوال تو ذهنم بوده...
ای بابا! آخه من با این دختره چجوری حرف بزنم. آخرش نفهمیدم چشه... سر سنگین، پر حرف، مهربون، بی تفاوت... چی کار کنم خدا... هیچی هم که بلد نیستم...
لعنتی! امروز سر کار یه سوتی دادم بدجور... مهندسه یه طوری نیگاه میکرد انگار منو نمیشناسه... کارگرا هم، نمیدونم، انگار داشتن بهم میخندیدن... شایدم! یه وقت اصلاً نشنیده بود حرفمو... نکنه داشتم درست میگفتم...
امروز هر چی صداش زدم نشنید... بر نگشت. از دستم ناراحته؟ یا نشنید؟ باید میرفتم نزدیکش، سر حرفو باز میکردم... ای لعنت به من که اینقدر بی عرضم...
امروز منو کرده بودن سرپرست کارگاه... خیلی زوده... کلی کار داشتیم... همش شد، ولی فکر کنم یکی، دو جای کار رو گند زدم... نکنه پشت سرم بهم میخندیدن...
های... راحت شدم... به این میگن روابط اجتماعی... چقدر خندوندمش... فقط با من بود... حرف که میزد فقط به من نیگاه میکرد... اما... فکر کنم اشتباه میکنم...
دوست دارین این شکلی باشین... یا میخواین...
باهام حرف نزد. فکر کنم از من خوشش اومده، نمیدونه چه طوری ابرازش کنه. بیچاره دلواپسه و دودل.
امروز همه تو کفم بودن. کارگره هرجوری اومد رفیق بشه راه ندادم. مهندسم فقط خیره شده بود بهم. تو کفم بود. ایول به خودم. اعتماد به نفس، کم حرف، پر جذبه. هیشکی نتونس بیاد طرفم.
امروز صداش زدم برنگشت. روش نشده بود حتماً، خجالت میکشید. اگه بر میگشت مجبور میشد حرف بزنه، اونوقت یا صداش میلرزید یا تپق میزد، ضایع میشد... ببینم کی میاد طرفم.
حال کردم با خودم. ای ول. امروز همه کارگاهو یه تنه گردوندم. چند تا داد وبیداد و فحش حالشونو جا آورد. اصلاً من از بدو تولد این کاره بودم.
امروز باهام حرف زد. چقدر خندید از دستم. تابلوه، از من خوشش میاد. اونقدر که نرفت با هیشکی دیگه. فقط میخواست با من باشه.
یا میخواین اینجوری باشین؟
.............................................................................
اگه مجبور باشین، واقعاً مجبور باشین، بین اولی(خدا نکنه) یا دومی (حالم بد شد) یکی رو انتخاب کنیین، کدومش میخواین باشین؟
هیچکس دوست نداره... شایدم بدتون نیاد واقعاً یکیش باشین؟! (میدونین که منظورم چیه؟)
همیشه میخواستم بدونم اگه آدما مجبور باشن، کدومشو انتخاب میکنن؟!
اگه منتظرین آخر این داستانو بفهمین، باید بگم نفهمیدین چی میخوام بگم.
.................................................................................
یه مثال میخوام بزنم.
فرض کنین روابط اجتماعیتون خوب نیست. ولی یه موسیقیدان برجسته این. عاشق موسیقی و صاحب نظر.
فقط اشکال کارتون اینجاست که گاهی بدجور احساس تنهایی میکنین. پس به این نتیجه میرسین که روابط اجتماعیتون رو باید بهتر کنین.
بعد از یه مدت میبینین به موسیقی به عنوان یه ارزش دیگه مثل قبل اهمیت نمیدین.
به موسیقی به عنوان یه ارزش...
یا مثلاً ...
یا ...
.
.
.
به طور کلی معتقدم زندگی پر از پارادوکسهاییه که گاهی باید فقط یه چیز رو انتخاب کنیم.
همین...
یه حرفی ازش یادم نمیره، چون خیلیها رو شنیدم چنین حرفی میزنن.
گفت "الان روزگار سیاهه... بالاتر از سیاهی هم که رنگی نیست"
میخواستم سرش رو با دوتا دستام بگیرم. بیارمش نزدیک خودم. بهش خیره بشم و خیلی تأثیرگذار بگم "هست... بالاتر از سیاهی هم رنگی هست"
اگه اینجوری فکر نمیکرد همجنس بازم، برای تأثیرگذار بودن حتماً این کار رو میکردم.
کلاً گفتم که بگم اوضاع از اینی که هست بدتر هم میتونه بشه. محض رضای خدا، فکر نکنیم دست روی دست بزاریم بدتر نمیشه...
روز دانشجو مبارک...
پرواز اول:
یکی از سختترین کارها تو دنیا حرف زدن از تنهائیه، ویکی از سختترین کارها توی تنهایی، فراموش کردن تنهائیه...
پرواز دوم:
توی تنهایی بهتر فکر میکنم...
پرواز سوم:
وقتی مینویسم حتماً باید تنها باشم...
پرواز چهارم:
خلاقیتم توی تنهایی بیشتر رشد میکنه...
پرواز پنجم:
ترجیح میدم آدمها توی تنهایی همدیگه رو بشناسن...
پرواز آخر:
نمیخوام تنها باشم!!!
رو حسابش الان باید بشه رفت تو وبلاگم...
مجبور شدم وبلاگ رو حذف کنم و دوباره بسازمش. برای همین نظرات دوستان به لقاء الله پیوست.
عذر مرا بپذیرید...
بعضی موقعهاست به شدت نیاز به یه کلید دارم که وقتی میزنمش ذهنه داغ کردم خنک بشه.
یه مشکل هست. اون کلید کجاست؟
به این نتیجه رسیدم که هر موقعیتی ممکنه یه کلید خاص بخواد. ولی یه چیزی پیدا کردم (البته برای خودم) که اغلب وقتها جواب میده.
بنویسم. داستان بنویسم. برای من واقعاً جواب میده. داستان کوتاه که دوست دارم کلی دربارش بحرفم. ولی بی خیال... حتی یه راه دیگه هم تو همین مایه ها هست (بازم برای خودم)
اتفاقاتی که بدجور یا ناخودآگاه ذهنمو درگیر کرده رو تو قالب اسم داستانی که بعداً یا نوشته میشه یا نه، بیارم. مثل "پرواز کرگدن" . ماجرای یه اتفاق غیر ممکن، که انتظار دارم اتفاق بیفته.
واقعاً جواب میده...
بدون اينکه بخوام بگم خوش آمديد و پذيراي شما هستم با آغوش باز و کارم خيلي درسته یا هزار تا چيز ديگه، ميگم،
سلام
اين شروع منه براي يه وبلاگ جديد. کلاً به اين خيلي اعتقاد ندارم که خودم رو قطعه قطعه کنم تا دوستان دچار کف کردگي مزمن يا برق گرفتگي از نوع ۳فاز بشن...
براي همين صادقانه مينويسم و مینویسم تا طنين صداي خودم رو در بقيه بشنوم.
راستي براي اينکه بدونين برام خیلی مهمين، سعي ميکنم تا اونجايي که ميشه طبق يه سري قالب خاص بنويسم، يکنواخت نشم، بهتر بشم... تا بد و بيراه پشت سرم نباشه. و مهمتر از اون هميشه منتظر نظرهاتون هستم.
امیدوارم خوشتون بیاد و... در آخر به قانونِ "تغيير جزء طبيعته" احترام ميزارم.
همين...